منبع: سپنج
حکایت نوشتن از شمس لنگرودی حکایت تعریف چند بارهی یک داستان یا مثل
قدیمی ست. شمس لنگرودی چهره تازه کاری نیست که لازم باشد در موردش معرفی نامه بنویسیم. مخاطب شعر فارسی به قدر کفایت یا دستکم به اندازه ی علاقه و جدیتش از او خوانده و شنیده است. اما حکایت این مصاحبهی رادیویی داستانی دارد طول و دراز. قرار بود برای یک نشریه، یکی روزنامه و همینطور برنامهی رادیویی سپنج با او گپی بزنیم که زدیم. من با روزنامه به حکایتها افتادم. نشریه مورد نظر کمی تا قسمتی در چاپ شمارهی جدید تاخیر داشت و البته خود شمس لنگرودی گاهی در حین مصاحبه در گوشی به ما حرف هایی زد که فکر کردیم دستگاه ضبط کنندهی صدا هم مثل ما بلد است حرف را در دلش نگه دارد که نگه نداشت پس تصمیم گرفتیم باز هم کمی تا قسمتی آن بخش از صحبتهایمان را برای خودمان و روز مبادایی که کاش... (بماند) نگه داریم پس تا آن روز که ما و شمسها و دیگران بتوانیم با فراغ بال هرچه دل تنگمان میخواهد بگوییم به همین گفتگوهای از صافی گذشته گوش دهید. نکتهی جالب برای من یکی احترامی بود که شمس لنگرودی به تماس گیرندگان تلفن همراهش میگذاشت هیچکس را از جواب دادن محروم نکرد پس اگر آن وسطها دیدید من و ناما و دوست عزیزی که از طرف نشریه مربوطه آمده بود با خودمان درگیریم و حرفهای بی ربط به مصاحبه میزنیم حکایت همان احترام و تماس ها بود. آخر قصه اینکه شکم گرسنهی ما چه عذابی کشید وقتی به محض رسیدن به دفتر شمس لنگرودی او را مشغول لذت بردن از وعدهی غذاییاش نیم روزیاش دید. نوش جان جناب لنگرودی عزیز که مهربانانه ما را تحمل کرد با تماتم شیطنتها و گیر دادنهایمان در حین مصاحبه
| 
